آبیتو
رمان «آبیتو» اثر علی ارسطویی روایتی است میان امروز و تاریخ که واقعیت و فانتزی را درهم میآمیزد. شهرزاد، کارمند یک استارتآپ، ناخواسته به گذشته سفر میکند و درگیر ماجرایی میشود که با مافیای صنعتی، سرگذشت تلخ گوهر و مینا، و روح معنوی امام حسن مجتبی (ع) گره خورده است.
.
- رمان «آبیتو» تجربههای ناخواستهای است که قهرمان داستان یعنی شهرزاد با آنها مواجه میشود. از مکاشفه گرفته تا سفری کوتاه به دوران سلجوقیان و دیدن صحنه قتل یکی از اجدادش.
- قهرمان دوم داستان زنی است به نام گوهر. او در دل تاریخ سیر کرده ولی روحش اینجا در کنار شهرزاد حاضر است و میخواهد پیامی به او نهال و مینا بدهد.
- گوهر و همسرش، در تاریخ زندگی میکنند و در تاریخ میمیرند و صحنهای از این مرگ، پیش چشم آن سه دختر یعنی شهرزاد و مینا و نهال گشوده میشود. گوهر به همسرش گفته است اگر تو بمیری، من هم خواهم مُرد. و به این عهد هم وفا میکند و درحالی میمیرد که نمیداند آن سوتر همسرش را کشتهاند.
- شهرزاد در یک شرکت استارتآپی کار میکند که با پایبندی به مفاهیم زیست محیطی توانستهاند موتورسیکلتهای برقی تولید کنند و اشتغال خوبی هم ایجاد کنند اما مافیای موتورسیکلتهای فسیلی که رانتهای وزارتی هم دارند مشکلاتی جدی برای آنها ایجاد میکنند.
- مافیا میخواهد این شرکت (یعنی آبیتو) را زمین بزند و کارشناسان وزراتخانه میخواهند در این حین، رشوههای ریز و درشت بگیرند و سپس شرکت را زمین بزنند اما مدیرعال یعنی فرهادی، یک دندهتر از این حرفهاست که زیر بارش برود. فرهادی نماد ایستادن روی حرف است.
- عناصر داستان هریک درگیریها خود را دارند. پژمان دارد به رعنا همسرش خیانت میکند. هُما مادرِ شهرزاد مدیر جدی و کمی خشکِ یک مدرسه است که در نهایت در برابر دانشآموزی به نام نهال تسلیم میشود.
- نهال دختری است که پرندهی نقاشیاش جان میگیرد و از کاغذ بیرون میآید و بخشی از داستان را رقم میزند. این پرنده، شهرزاد و مینا را به آن سوی مزرِ تاریخ میکشاند و زود برمیگرداند.
- و اما مینا... مینا قربانی است. قربانی یک شهرِ به هم ریخته؛ شهری در تسخیر بینظمیها و به هم ریختگیها و آلودگیها.
- این شهر، این آلودگی، این بی سر و سامانی، اول مادرِ مینا را از او میگیرد و سپس پدرش را. پدر مینا متهم به قتلِ همسرِ فرهادی (مدیرعامل شرکت آبیتو) است. بیآنکه خودش خواسته باشد. بیآنکه تعمدی در کارش بوده باشد. پدرِ مینا هم در نهایت قربانی میشود
- روحی که بر داستان سوار است، نام مقدس حسن بن علی (ع) است. یکی از دخترانِ داستان، شیفتهی خلق و خوی حسنی شده است و بیآنکه سری در دین و نماز و روزه داشته باشد، ولی امام حسن محتبی را دوست دارد و همین دوست داشتن کافی است مغناطیس داستان به سمت و سوی آن امام کشیده شود.
- و این روحِ داستان، تنها راه نجات از این سیاهیهاست... تنها نقطهی امن... تنها جایی که خوبیها در آن زاده میشوند.