رفتن به محتوای اصلی
رواق

تفرعن علیه دین‌داری

آقای رواق ۱۰ مهر ۱۴۰۵

در آستانه‌ی پنجاه سالگی بود. نه خودش دیگر سوار ماشین‌های معمولی می‌شد و نه پدرش آن پراید قدیمی را به این طرف و آن طرف می‌کشید. حتی برادرش هم الان آنچنان در خیابان رانندگی می‌کند، گو اینکه از نوادگان ناصرالدین شاه است! همین ده سال پیش بود که دری به تخته خورد، و تا توانست پول درآورد. گرچه قدر آن در و تخته را ندانست و کسب و کارش از بین رفت؛ ولی پول‌ها روی هم انباشته شده بودند. از دلار و طلا گرفته تا چیزهای دیگر؛ نوش جانش!

اما یک چیز آزارش می‌داد و آن تهی بودن از معنا بود. به فکر گرفتن مدرکی نه چندان معتبر افتاد. از همان‌ها که در غرب اروپا می‌فروشند. چند وقت یکبار سفری به آنجا؛ هم فال و هم تماشا؛ هم پُز و پرستیژ و هم اعتبار. دکترای مثلا! کسب و کارهای مجازی با رویکرد هوش مصنوعی. خودش می‌گفت: دکترای MOI دارم!

اما این هم کافی نبود. معنای لازم برایش فراهم نمی‌شد. باید می‌رفت و خودی نشان می‌داد. پول می‌داد به بلاگرها و ولاگرها که شما را به خدا بیایید از من مصاحبه بگیرید. پخش کنید تا همه بدانند من اگر پولی به دست آورده‌ام، صلاحیت دارم و داشته‌ام. اما افسوس که این هم نشد که نشد! باز حالش خوب نشد. دنبال TDEx هم رفت اما لاکردار، آن هم به او معنویت نداد.

پدرش گفت، دوای تو در دینداری است. باید در جامعه دینداران تنفس کنی و آنجا برایشان حرفهای مدرن و غربی آنهم با لهجه انگلیسی بسیار غلیظ (غلیظ‌تر از خود ساکنان لندن) بگویی و بین دین و مدرنیته ارتباط ایجاد کنی و بعد برایشان نماز جماعت برگزاری کنی. اینگونه درباره‌ات خواهند گفت: او هم دین دارد و هم دنیا و هم آخرت...

پیر پسر پنجاه ساله، خوشش آمد. وارد هیئتی قدیمی از هیئات قدیمی تهران شد و گفت می‌خواهم برایتان چنین بگویم و چنان. می‌خواهم از رابطه مارکتین، رسانه، هوش مصنوعی و کلی چیزهای دیگر حرف بزنم که کیف کنید. برخی هم که مرعوب لباس‌های گران و ماشین گرانترِ او شده بودند گفتند: بله حتماً آقای دکتر!

دکتر شد گل سر سبد هیات. کم کم برای خودش قدرتی دست و پا کرد. به این و آن امر و نهی می‌کرد و فرمان می‌راند. دید برخی جوانانِ اصیل، در هیات کار می‌کحنند؛ وقت می‌گذرند؛ امور را مدیریت می‌کنند و گره باز می‌کنند. از آن‌ها ترسید. دید برای مقابله با آن‌ها یک راه وجود دارد و آن تکبر و تفرعن است و در ادامه چوب لای چرخشان گذاشتن.

برای آنکه بتواند اعتبار آن جوانان را خدشه‌دار کند، ثروت خودش را در مقابل معمولی بودن آن‌ها به رخ کشید. آنقدر این کار را ادامه داد تا در آن هیات، فاصله طبقاتی تبدیل به یکشکاف جدی میان آدم‌هایش شد. مابقی آنان هم که پول و ثروتی داشتند، دیدند این زمین بازی چقدر شیرین است.

دیری نگذشت که موضوع هیئت از امام حسین (ع) به یزید تبدیل شد....

ادامه دارد